در نهاد آدمی عقل است شیر

خاک بر سر شیر را صد بارگر

نفس امّاره چو روباه  اسیر

می‌کند روباه را بر خود امیر

حضرت شیخ محمدسعید نقشبندی(حفظه الله)

يکي قطره باران ز ابري چکيد

که جايي که درياست من کيستم؟

چو خود را به چشم حقارت بديد

همه هرچه هستند ازان کمترند          

خجل شد چو پنهاي دريا بديد

گر او هست حقا که من نيستم

صدف در کنارش به جان پروريد

که با هستيش نام هستي برند

 حضرت شیخ سعدی(رحمه الله)

 

گفت دانايي كه گرگ خيره سر

هر كه گرگش را در اندازد به خاك

وانكه با گرگش مدارا مي‌كند

در جواني جان گرگت را بگير

روزِ پيري، گر كه باشي همچو شير

مردمان گر يكدگر را مي‌درند

وآن ستمكاران كه با هم محرم‌اند

گرگ‌ها همراه و انسانها غريب

 

 هست پنهان در نهادِ هر بشر

رفته رفته مي‌شود انسان پاك

خْلق و خوي گرگ پيدا مي‌كند

واي اگر اين گرگ گردد با تو پير

ناتواني در مصافِ گرگ پير

گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

گرگ‌هاشان آشنايان همند

با كه بايد گفت اين حال عجيب؟

                   جناب فريدون مشيري